چند تا از اولین کارها و اتفاقاتت رو برات مینویسم عزیزم سارینا جون
اولین باری که از خونه بیرون بردیمت
92/8/11 ساعت 10:30 صبح بود که با مامان جون صفیه بردیمت بهداشت برا تست غربالغری که از پاشنه پات چند قطره خون گرفتن اون روز هم داشت بارون میومد گفتم این هم برکت خداست قدم دخترم خوبه برا اولین بار اومده بیرون بارون میاد
اولین بار که تو اتاق خودت خوابیدی
92/8/11 ساعت 10 شب بود که بردم تو اتاقت و گذاشتم رو تختت و برا چند لحظه اونجا خوابیدی
بند ناف
92/8/12 ساعت 8:30 شب بود که نافت افتاد عزیزم خدا رو شکر میگردم که زودتر افتاد و مشکلی پیش نیومد
حموم با مامان سودابه
92/8/15 بود که برا اولین بار خودم بردمت حموم عزیزم از اون به بعد بود که خودم بردمت حموم
اولین مهمونی شام
92/8/18 بود که شام با مامان جون صفیه و خاله تهمینه اینا رفتیم خومه حسن عمو اینا که عموی منه و دایی بابات هست عزیزم
شناسنامه
92/8/19 روزی که بابات با آقا بهزاد شوهر خاله تهمینه رفتن برات شناسنامه گرفتن
دیدن مادر بزرگ پدری مامان و مادری بابا
92/8/23 شب عاشورا بود رفتیم خونه عمه نسیم که مادر بزرگ اونجا بود برا دیدنش خیلی دوست داشت
مهمونی شب موندن
92/9/30 برا اولین بار شب موندیم خونه حسن عمو دایی
اولین مسافرت
92/10/9 با قطار رفتیم تبریز خونه مامان جون صفیه و 92/10/13 برگشتیم خیلی هم هوا سرد بود کلی هم برف اومده بود من هم که عاشق برفم
اولین سوغاتی
92/10/13 که دایی آرش و عمو نعمتت با هم رفته بودن مشهد که دایدایی برات ست لباس و عمو برات عروسک آورده بودن دستشون درد نکنه
اولین حساب بانکی
92/10/15 اولین حسابی که برات باز کردیم بانک صادرات بود حساب گنجینه سپهر
سوراخ کردن گوشت
92/11/15 بود که با عروس عمه بهار خدیجه خانم و دخترش نسرین رفتیم مطب دکتر هوشمند گوش هاتو سوراخ کردن داشتی گریه میکردی من نتونستم نگه دارم دادم دسته خدیجه بعد علامت زدن گوشت و و سوراخ کردن فدات بشم عزیزم مجبور بودیم وگرنه دلم نمیاد اذیت بشی به هر حال گلم ببخش اگه مامانی اذیتت میکنه
خرید
92/12/2 باهم رفتیم باغ و سبزی گرفتیم و 92/12/3 رفتیم سوپر مارکت خرید کردیم و 93/2/8 اولین بار برات بیسکویت مادر خریدم که دادم دست خودت با هم بودیم و 93/2/8 اولین بار گذاشتمت تو کالسکت و با هم رفتیم دوشنبه بازار پشت خونمون خرید کردیم مریم هم باهامون بود عروس حسن عمو دایی
آزمایش خون
93/2/13 اولین آزمایش خونی که ازت گرفتن عزیزم برا تست کم خونی فدات شم بد جوری داشتی گریه میکردی از گریه سیاه شده بودی من هم قلبم داشت تاپ توپ میکرد خودمو گم کرده بودم هل هلکی برداشتم برکه میگشتم آمپولی که دکتر ازت خون گرفته بود دستش بود رفت تو پای من دکتره زود الکل زد پنبه گذاشت گفت مشکلی نداره ماله بچه خودته بعد از چند روز پام درد میکرد جاش هم کبود شده بود و...


چند تا از اولین کارها و اتفاقاتت رو برات مینویسم عزیزم سارینا جون
