خاطره ای قبل از به دنیا اومدنت
دخترم دکتر بهم گفته بود که عزیز دلت هشتم آبان به دنیا میاد از این ور هم اول آبان عروسی خاله تهمینه بود همه میگفتن نیایین ها برا نی نی خطر داره ولی من خیلی دلم میخواست که برم راستی این و بهت بگم که ما خونمون تهرانه من با پسر عمه ام ازدواج کرده ام عروس اومدم تهران برا همین میگفتن نیایین ولی با این همه حال توکل به خدا کردیم و رفتیم من و شما یه نفر و بابات و بابابزرگت اسرافیل به هیچ کس هم نگفتیم که داریم میاییم خلاصه رفتیم و به عروسی رسیدیم بعد عروسی ماشین بابابزرگ خراب شد چند روزی هم موندیم دو روز هم مونده که به دنیا بیایی شب یکشنبه راه افنادیم اومدیم صبح رسیدیم تهران همه جا رو تمیز و مرتب کردیم وسایل هامو جمع کردم و برات لباس و وسایل برداشتم روز بعدش با بابات رفتیم بیمارستان که ساعت 2:23 بامداد به دنیا اومدی خیلی دوست دارم تو کل دوره بارداری اصلا اذیتم نکردی حتی دکتر هم بهم میگفت خیلی بچه خوبیه ها اذیتت نمیکنه فدات بشم الهی فعلا تا اینجا بمونه و ادامشو بعد برات تعریف میکنم .


خاطره ای قبل از به دنیا اومدنت
